مرا به روز قيامت غمى كه هست اين است * كه روى مردم عالم دوباره بايد ديد
* * *
در هيچ پرده نيست كه نبود نواى تو * عالم پر است از تو و خالى است جاى تو
* * *
دلربايانه دگر بر سر ناز آمدهاى * از دل من چه بهجا مانده كه باز آمدهاى
* * *
به حوالى دو چشمش حشم بلا نشسته * چو قبيله گرد ليلى همه جابهجا نشسته
464 طرزى افشار
مردى ظريف خوشطبع عاشقپيشه صافىانديشه و از شعراى زمان صفويه بوده است اختراعى از طرز سخنگويى كرده اين شيوه هم طرزى است . از اوست :
در ديدهء من اى كه بهى از ثقلينا * پر كردهام از مهر تو جيب بغلينا
بادام و عسل قيمت از آن يافت كه هستند * چشمان تو بادام و لبانت عسلينا
گر دست تو در گردن اغيار بطوقد * داريم ز رجلين تو نعم البدلينا
شب با تو كشم بادهء گلرنگ و نخوفم * از محتسب و قاضى و دزد و دغلينا
و له
آن زلف كه هست چون كمندا * اى كاش به حلقم افكنندا
اين مغبچگان به عشوه ترسم * از كعبه به ديرم آورندا
ديدم به قلمرو سرينش * كوهى كه به موى مىكشندا
طرزى به جنون از مجانين * آهوچشمان نمىرمندا