و له ايضا
لب شيرين يار ما چيدم * گره از كار بسته آچيدم
از وطن تا به غربت افتادم * نه پلاويدم و نه كاچيدم
* * *
مبادا كه از ما ملوليده باشى * حديث حسودان قبوليده باشى
چو درس محبت نخواندى چه سود ار * فروعيده باشى اصوليده باشى
برو طرزيا زلف خوبان به چنگت * زمانى بيفتد كه پوليده باشى
465 عرفى شيرازى
اسمش سيد محمد مدتى به سفر هندوستان رفته و بازگشته از او حكايات نقل كنند كه در جايى ديده نشده بارى ديوانش مكرر به نظر رسيده سياق اشعارش پسنديدهء اهالى اين عهد نيست .
ازوست :
از مثنوى خسرو شيرين اوست :
صباحى دلگشا چون خندهء حور * كه شادى مست بود اندوه مخمور
تتق مىبست ابر نوبهاران * چمن مشتاق شيرين بود و ياران
به مهد ناز شيرين در شكر خواب * گلش را خوى شبنم كرده شاداب
به دل گفتى كه هنگام صبوح است * نسيم باغ و مى معجون روح است
اگر بىسرمه ماند چشم غم نيست * تماشاى چمن از سرمه كم نيست
فرامش كرد عمدا شستن روى * كه در گلزار شويد بر لب جوى
ز جام و شيشه سامان طرب كرد * نقاب افكند و مركب را طلب كرد
چنان چابك بر آن بنشست و بشتافت * كه دستش را عنان در نيمره يافت