تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧

و له ايضا

لب شيرين يار ما چيدم * گره از كار بسته آچيدم از وطن تا به غربت افتادم * نه پلاويدم و نه كاچيدم
* * *
مبادا كه از ما ملوليده باشى * حديث حسودان قبوليده باشى چو درس محبت نخواندى چه سود ار * فروعيده باشى اصوليده باشى برو طرزيا زلف خوبان به چنگت * زمانى بيفتد كه پوليده باشى

465 عرفى شيرازى

اسمش سيد محمد مدتى به سفر هندوستان رفته و بازگشته از او حكايات نقل كنند كه در جايى ديده نشده بارى ديوانش مكرر به نظر رسيده سياق اشعارش پسنديدهء اهالى اين عهد نيست . ازوست :

از مثنوى خسرو شيرين اوست :

صباحى دلگشا چون خندهء حور * كه شادى مست بود اندوه مخمور تتق مىبست ابر نوبهاران * چمن مشتاق شيرين بود و ياران به مهد ناز شيرين در شكر خواب * گلش را خوى شبنم كرده شاداب به دل گفتى كه هنگام صبوح است * نسيم باغ و مى معجون روح است اگر بىسرمه ماند چشم غم نيست * تماشاى چمن از سرمه كم نيست فرامش كرد عمدا شستن روى * كه در گلزار شويد بر لب جوى ز جام و شيشه سامان طرب كرد * نقاب افكند و مركب را طلب كرد چنان چابك بر آن بنشست و بشتافت * كه دستش را عنان در نيم‌ره يافت