خويش را گر ز خود فروبيزى * به دو چنگال در خود آويزى
آنكه جوييش آشكار و نهفت * خويشتن را به پردهء تو نهفت
اندرين پرده بايدش نگرى * كه خوشآينده نيست پردهدرى
تو كه آيينه جمال ويى * به چه محروم از كمال ويى
از تو تا آنكه طالب آنى * يكدو گامست و تو نمىدانى
هم متاعى و هم خريدارى * با خودت هست طرفه بازارى
459 شهيدى قمى
معاصر سلطان يعقوب و سلطان حسين بايقرا بوده است . آخر الامر به هندوستان رفته و بعد از صدسال عمر وفات يافته . ازوست :
سر كويى كه گريد همچو من خونيندلى آنجا * كجا آيد به كف بىخون دل مشت گلى آنجا
* * *
به درمانهاش ندهم حاصل عمر درازست اين * به جان كندن تمام عمر دردى كردهام پيدا
* * *
زمام از دست ليلى دررباى اى ناقه كارى كن * سر خود گير و بر مجنون سرگردان گذارى كن
* * *
به بىدردان نشينى كم فتد بر ما نگاه از تو * نه قدر حسن مىدانى نه درد عشق آه از تو
نتابى بر همه يكسان چو خورشيدى كه مىگردد * سراى غير روشن خانهء عاشق سياه از تو