اى به مغز خرد زده اورنگ * خويش را كنج داده در دلتنگ
در دوعالمت نيست گنجايى * جز دل عاشقان شيدايى
مغز را عقل و ديده را نورى * در نقاب ظهور مستورى
نيستى را بجز تو هست كه كرد * شب و روز و بلند و پست كه كرد
هركسى در خيال داور خويش * صورتى راست كرده در خور خويش
چون شود مغز معرفت بىپوست * همه دانند كان قفاست نه روست
هرچه گفتند و هرچه مىگويند * همه راه خيال مىپويند
اى درون و برون ز تو لبريز * عشقت از خاك شوره وجدانگيز
در نقاب ظهور مستورى * بسكه نزديك گشتهاى دورى
شوق تو چون فزون كند دردم * گرد هر موى خويشتن گردم
هست توحيد مردم بىدرد * حصر نوع وجود در يك فرد
ليك غير از خداى جل جلال * نيست موجود نزد اهل كمال
هركه داند بجز خدا موجود * هست مشرك به كيش اهل شهود
وحدت خاصهء شهود اين است * معنى وحدت وجود اين است
گر به چشم شهود بنشينى * هرچه بينى نخست او بينى
آن زمان بر رخ طلب خندى * كش ببينى و چشم بربندى
در نعمت خاتم الانبياء و مدح امير المؤمنين عليه السّلام
نه كه ناديده ديده بگشايى * كه به نامحرمانش بنمايى
بر جبين دارم از خرد نسبى * داغ طوق محمد عربى
نقش هستيم چون برآمد راست * احمد احمد ز بندبندم خاست
هيچكس را چو او ندارم دوست * كه سزاوار دوستدارى اوست
زده در پيشگاه آگاهى * كوس تفريد لى مع اللهى
بود بزم يگانگى را شمع * شد از آنش مقام جمع الجمع
هرچه گفت از شهود مطلق گفت * من رآنى فقد رأى الحق گفت