هم دوست طلب كنى و هم جان خواهى * آرى خواهى ولى ميسر نشود
* * *
علمى كه حقيقى است درسى نبود * در سينه بود هرآنچه درسى نبود
صد خانه پر از كتاب كارى نايد * بايد كه كتابخانه در سينه بود
* * *
مردان مى معرفت به اقبال كشند * نه چون دگران دردى اشكال كشند
علمى كه به درس و بحث حاصل گردد * آبى است كه از چاه به غربال كشند
* * *
جمعى بت شككند و قومى به يقين * يك قوم دگر فتاده اندر پى دين
ناگاه منادىاى برآيد ز كمين * كاى بىخبران راه نه آن است و نه اين
458 شفايى اصفهانى
نامش حكيم شرف الدّين حسن و مردى فاضل بوده ؛ چه گفتهاند كه فضل حكيم را طبابت و طبابت او را شاعرى محجوب داشته مير محمد باقر داماد او را تمجيد كرده در اصفهان سالها به اظهار كمال و معالجهء ارباب امراض اشتغال داشته وى را ديوان اشعارى است . در غزليات ابيات شيرين دارد و مثنوى موسوم به نمكدان حقيقت بر وزن حديقهء حكيم سنايى منظوم نموده و بدان سياقت رفته است و بعضى آن را به حكيم سنايى غزنوى نسبت كردهاند ولى از او نيست شعرهاى متين دارد لهذا بعضى از آن را در اين تذكره نقل و ضبط مىنمايد مات فى سنهء 1037
من غزلياته
درين گلشن بود خاكم نه آن مرغ هوسناكم * كه هر ساعت به گلزارى كشاند آشيانش را
* * *