بحر او بحر المحيط و بيت او بيت الحرام * باب او باب الجنان و فصل او فصل الخطاب
ز آسمان آمد كلام و من بدين عالىكلام * بگذراندم ز آسمانش چون دعاى مستجاب
گر فلك پيشش نماز آرد نباشد عيب از آنك * بيت معمور است هر بيتش ز روى انتساب
غمگسار عاشقان و مونس دلخستگان * دستگير خاص و عام و دلپذير شيخ و شاب
روضهاى پرحور عين و چشمهاى پرآب خضر * طبلهء پرعود خام و نافهاى پرمشك ناب
شخص دانش را روان و مغز معنى را خرد * مشرب دل را زلال و ساغر جان را شراب
معنى الفاظ او كردم سؤال از عقل گفت * روشن است اين آفتاب است آفتاب است آفتاب
گوهر شهوار بحرش هيچ مىدانى كه چيست * مدح سلطان جهان و آله اعلم بالصواب
سايهء يزدان علاء الدّين و دنيا بو سعيد * خان كسرى مرتبت خاقان اسكندر جناب
باغ جنت را بساط مجلسش قائممقام * شمع گردون را فروغ خاطرش نايب مناب
آن شهنشاهى كه در ايام عدل شاملش * نيست جز در حلقهء مرغول خوبان اضطراب
در صفت كاملان و اولياء الله گويد
آن محرمان مخزن اسرار كردگار * آن مالكان تختگه ملك افتقار
پيران نوجوان و جوانان پيرطبع * ديوانگان عاقل و مستان هوشيار
پابسته همچو كوه و جهانگرد چون فلك * بخشنده همچو نخل و تهىدست چون چنار
هم ناظران روضه و هم روضه را نظير * هم زايران كعبه و هم كعبه را مزار
از ورطهء مضايق تقليدشان عبور * در سايهء سرادق تحقيقشان قرار
در حكمت و نصيحت و موعظه
نوشتهاند مقيمان قبهء زنگار * به لاژورد براين نه كتابهء زركار
كه اى نمونهء نقش نگارخانهء كن * مكن صحيفهء دل را سواد نقش و نگار
تويى يگانهء شش منظر و سه روح و دو كون * مشو فسانهء اين هفت گوى و نه مضمار
ز هفت منظر زنگار خورد آينهگون * مهل كه آينهء دل بگيردت زنگار
مپيچ بر خود و در خط مشو به هر وجهى * كه بر سر تو قلم رفته است چون طومار