از زاد المسافرين اوست
آنجا كه حريم بىنيازى است * انديشهء ما خيالبازى است
قومى كه ز حمله بيش ديدند * در آينه عكس خويش ديدند
در آينه ديدهاى هوا را * گويى كه شناختم خدا را
زنهار به حجت قياسى * غره نشوى به حقشناسى
تحقيق تو چيست بىتو بودن * زين بيش نمىتوان سرودن
در راه تو اى غريب دلتنگ * بيرون ز تو نيست هيچ فرسنگ
بيگانه ز آشنايى ماست * پيوستن او جدايى ماست
كس را به حقيقتش گذر نيست * وز رفتن و آمدن خبر نيست
عمرى سر و پا برهنه رفتى * اما قدمى به ره نرفتى
چندين تكوپوى تو دو گام است * بردار قدم كه ره تمام است
اول ز تو رفتن است و ديدن * آخر همه بردن و رسيدن
فانى شو اگر لقات بايد * بگذر ز خود ار خدات بايد
از قلندرنامهء اوست
آسوده ز خير و شر عالم * آزاد ز جنت و جهنم
از مرگ چه دردناك باشيم * چون زنده به نور پاك باشيم
در عالم عشق خير و شر نيست * شادى و غمى و نفع و ضر نيست
ما را چو مراد نامرادى است * هر غم كه به ما رسيد شادى است
ماييم و به غير ما كسى نيست * وز ما بر دوست ره بسى نيست
با اهل كمال همنشينيم * در صحبت قطب راست بينيم
ما جوهر معدن كماليم * پروانهء شمع لايزاليم
هم خرقهء صوفيان عرشيم * هم كسوت ساكنان فرشيم
سلطان سراى افتخاريم * درويش در سراى ياريم
مظلوم و شكسته و فقيريم * در چشم جهانيان حقيريم