گر تو در دير عابد صمدى * راهب دير گو صنم پندار
آن زمان دير كعبهء تو شود * كه نبينى بجز خدا ديار
با تو زنار مىكند تسبيح * وز تو تسبيح مىشود زنار
هرچه بينى ز ديدهء خود بين * گرت اندك نمايد ار بسيار
كى به نقش و نگار غره شوى * گر تصور كنى ز نقش و نگار
توشهء مستى از جهان برگير * پردهء هستى از جهان بردار
غم دنيا مخور كه خوار شوى * زان كه غمخوار گردد از غمخوار
حيف باشد سفينه در غرقاب * ناخدا بىزر و خدا بيزار
همه رنجيده و تو رنجه شده * همه آزرده و تو در آزار
برخى بيدلان صاحبدل * شادى مفلسان دولت يار
فقر مرغى است در نشيمن غيب * دوجهان را گرفته در منقار
عشق ملكى است در جهان قدم * سپهش عقل و جان سپهسالار
عشق مهر است و عقل سايهء عشق * ننهد مهر سايه را مقدار
تا نباشد ظهور پرتو مهر * نتوان كرد سايه را اظهار
مژه گر خار ديدهء تو شود * ديده پر كن ز خار و ديده مخار
هرك را هست برگ گل چيدن * چارهاى نيست جز تحمل خار
ما و من را مجال هيچ مده * لا و لن را بيا و هيچ انگار
حرف را تا نياورى در فعل * نتوان شد ز اسم برخوردار
بگذر از اسم و فعل و حرف مگو * نفى كن جمله را و اسم برآر
كوس وحدت بزن كه در ره عشق * تخت منصور مىزنند از دار
ايضا و له
اگرچه بىخبر افتادهام ز يار و ديار * دلم مقيم ديار است و جان ملازم يار
چه غم ز بعد مسافت چو قرب جانى هست * نظر به يار بود نى به قرب و بعد ديار
بدان اميد كه همچون تو گوهرى يابد * شد است مردم چشمم مقيم دريابار