چو در مششدر اين كعبتين ششسويى * به ريز مهره و آزاد شو ز پنج و چهار
مجاوران زواياى عالم ملكوت * ندا دهند تو را بالعشى و الابكار
كه تا برون نروى زين مضيق جسمانى * چگونه بار دهندت به صدر صفهء يار
چو آفتاب گرت ميل ارتفاع بود * برى بر شرف بام اين كبود حصار
گذشت كوكبهء عمر همچو سياره * تو نيز بگذر از اين هفت كوكب سيار
گرت به مهره فريبد زمانه چون افعى * بدين فسون مشو ايمن ز مهرهبازى مار
تو را چو سرو به آزادگى برآيد نام * چو نرگس ار ننهى چشم بر زر و دينار
خيال گنج ز راهت چنان برون برد است * كه نيست خبر از اژدهاى عالمخوار
از آن شمار زرت كس نمىتوان كرد * كه در شمار ندارى حساب روز شمار
مكن به چشم حقارت نظر به مردم از آنك * ز خوار كردن مردم شوند مردم خوار
در جواب قصيدهء حكيم الهى سنايى غزنوى
همه را گل به دست و ما را خار * همه را گنج بهر و ما را مار
همه در نوش غرق ما در نيش * همه جا گل ببار و ما در بار
يار در پيش و ما اسير فراق * باده در جام و ما اسير خمار
بار ما شيشه و كريوه بلند * خر ما لنگ و راه ناهموار
چند خوانيم روزنامهء دهر * از سواد و بياض ليل و نهار
تا به كى بر دريچههاى فلك * مژه پرچين كنيم چون مسمار
روز آن شد كه تارتار كنيم * كسوت شبروانهء شب تار
خيز تا صبحدم برافرازيم * علم از بام اين كبود حصار
شاه سياره را براندازيم * بيرق از بام گنبد دوار
تا كى از گردش شهور و سنين * تا كى از جنبش خزان و بهار
ترك اين كعبتين ششسو كن * خيز و آزاد شو ز پنج و چهار
تا تو چون نقطه در ميان باشى * نتوانى برون شد از پرگار
كام دل در كنار خود ننهى * تا نگيرى ازين ميانه كنار