تا نديدم پر ز خوى آن گونهء گلبرگسان * مىندانستم كه از گلبرگ مىخيزد گلاب
نيش در جانم نشاند است آن دو لعل پر ز نوش * خواب از چشمم ربود است آن دو چشمم پر ز خواب
جان من كانون و بر چهره ترا عود سياه * چشم من جيحون و در حقه ترا درّ خوشاب
تو بخ گل جراره دارى من به دل صد گونه خار * تو به لب جواله دارى من به تن صد گونه تاب
از دل احباب مژگانت چنان مىبگذرد * كز دل اعدا خدنگ خسرو مالك رقاب
خسرو غازى محمد شه كه اندر رزم و بزم * ملك گيرد بىقياس و مال بخشد بىحساب
تف تيغش در دل كان گوهر آرد چون درخش * باد تيرش در تن چرخ اختر آرد چون شهاب
شكل از كفش گرفته درّ از آن بخشد صدف * رنگ از تيغش ربوده نسل از آن برد سذاب
زهره بگدازد امل چون برنهد زين بر سمند * چهره بطرازد اجل چون بركشد تيغ از قراب
همچو تند آذر يكى لشكر ز آذربايجان * در مه آذر برآوردى سبك پى همچو آب
گرچه از پر حواصل داشت شادروان زمين * جيش تو بگذشت بر پر حواصل چون
والى كرمان به چنگ اندر فتادت چون عنان * خسرو گرگان به پاى اندر فتادت چون ركاب
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 509
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٥٠٩