هماى همتم زد پر ازين ششدر قفس شد در * بر از نه گنبد اخضر نشمين كرد روحآسا
دريغ اى روز بگذشته فسوس اى بخت سرگشته * ز دين بگذشته دل هشته به مدح خسرو دارا
در اين بازيچهء طفلان چو طفلان در دبيرستان * گه از لوح و قلم دستان گه از چرخ و فلك ايما
نه طفلى چند الف تا با مجرد شو الفآسا * كه بيش از يك الف اينجا نه فرق از لاست تا الا
در آن در كن سبقخوانى كه درسش علم نادانى * بنقش آرزو مانى چو مانى واله و شيدا
ز دوجهان جوى بيرون سو مكن در ما سوى اللّه رو * در شاه ولايت جو كه هست از ازين و آن و الا
هو الاول هو الآخر هو الباطن هو الظاهر * همه مقهور و او قاهر همه مملوك و او مولا
ازو تا دم دم اژدر بصفين صارمش صفدر * سر از مرحب در از خيبر گرفت اندر صف هيجا
تعالى عن مقولاتى تعالى اللّه چه آياتى * فروغ گوهر ذاتى ظهور خالق اشيا
و له ايضا
از باغ جنان راز كه آموخت جهان را * زيراكه جهان عرضه كند باغ جنان را
گر باغ جنان گوشه گرفتن ز جهان خواست * هر گوشه دو صد باغ جنانست جهان را
شخ كوه بدخشان شد و تل كان يمن گشت * كاين ترجمه اين را بود آن عاقله آن را
گر رستهء عبهر ننوشتند ندانند * از اصل مجسطى نگر آن كاهكشان را
ابر افعى پيچان و چمن كان زمرد * از ديده سزد گر نشكيبد سيلان را
بر خاك اگر صورت طيرى بنگارند * از سعى هوا ساخته خيزد طيران را
ور عكس فتد از حيوان درگذر آب * هم عكس پذيرد حركات حيوان را
بلبل به چمن راوى اشعار سپهر است * در مدح خداوند گشود است زبان را
روزى كه يلان آرند از سم تكاور * آشفتهتر از چرخ نگون خاك ستان را
عكس رخ ابطال در آيينهء صمصام * چون معدن بيجاده بود برق يمان را
در خون گوان بينى از ثابت و سيار * وامانده دوصد قافله خيزان و فتان را
مرد از زبر كشته خميده نگرد دشت * كآسيب زند منطقه مرد نگران را
از عكس رخ خصم تو ده ميل فزونتر * رمح تو پديد آرد رنگ يرقان را
هر لحظه ز باد علمت بر به سواران * آن آمده كز باد خزان برگ رزان را