ز فرط پيدائى آمده همى پنهان * به عين پنهانى آمده همى پيدا
دميده از بر هر ذرهاى زهى خورشيد * نهفته در دل هر قطرهاى زهى دريا
ازو نمودار اشيا چو از مداد حروف * كه هست داخل اشيا و خارج از اشيا
قدم زده قدم او ز اسم و رسم برون * چنان كه شاهد توحيدش از صفات جدا
هم اوست عشق و همو عاشق و هم او معشوق * كه عشق خودبهخود آغاز كرد از مبدا
ز غيب چون بشناس خود اوفتاد نخست * از آن شناس پيمبر پديد شد مانا
محمد مدنى آنكه كون را بدنست * دو نه هزار جهانش همه بود اعضا
تعينات همه شقهاى وطاى وى است * زهى همايون پيكر خهى بزرگوطا
شبى شبهگون همچون سودا چهرهء فقر * برون ز طبع سفر كرد سيد الفقراء
بتاخت مركب لا تا بر آستانهء غيب * عنان نتابيد الا به حضرت الا
بلى به حضرت الا كسى فرود آيد * كه زير پى دوجهان بسپرد به مركب لا
به نيمهراه پرافكند جبرئيل و رواست * كه صعوه مىنتواند پريد با عنقا
هزار و يك منزل راه تا دريچهء غيب * دواسبه ره سپر آمد همى تن تنها
هزار و يك منزل راه پاى تا سر اوست * به پاى بردى ره چون بسر نهادى پا
ظهور حق همه در اسم حق پديد شد است * محمد است همانا هزار و يك اسما
چنان محمد منظور در كنار آورد * كه هم محمد برخاست از ميان عمدا
بجز خداى نبينى اگر نهاى مشرك * مجوى شرك ندارد همى شريك خدا
لقاى حق بخفا مىنداشت نام و نشان * گه ظهور محمد شد آن خجسته لقا
پس اوست آنچه سرائى چه صنع و چه صانع * يكى است معنى چه آفتاب و چه بيضا
سپهر و نفس و خرد عضو عضو آن بدنست * عجب مدان كه بر اعضاى خود بود دانا
تو با خيال توانى كه ساعتى صد بار * از اين مغاك برائى به عالم بالا
عجب مدان كه بگردون برآيد آن تن پاك * تن نبى ز خيال تو كم بود حاشا
چه تن كدام نبى چه زمين كدام فلك * كه خود به خود همه جا بود مرحلهپيما
ز حد خويش قدم هيچ بيشتر نگذاشت * كه نيست آنسوى حد جز خداى بىهمتا
از اين در است كه چون او ز در فراز آمد * هنوز حلقه ز جنبش نگشته بود رها
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 496
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٤٩٦