و له
به پيشم چون خراسانى گر آرى صحن بغرا را * به بوى قليهاش بخشم سمرقند و بخارا را
برنج زرد صابونى اگر دارى غنيمت دان * كنار آب ركنآباد و گلگشت مصلا را
چه آرايى به مشك و زعفران رخسار پالوده * به رنگ و بوى و خال و خط چه حاجت روى زيبا را
جمال برهء بريان و حسن دنبهء كشكك * چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را
بگو بسحق وصف خوشهء انگور مثقالى * كه بر نظم تو افشاند فلك عقد ثريا را
ايضا
مشنو اى جان كه بجز دنبه مرا يارى هست * يا بجز مالش چنگال مرا كارى هست
خواستم پردهء نان از سر تتماج كشم * تا همه خلق بدانند كه زنارى هست
چه عجب كنگر اگر همنفس بريان شد * همه دانند كه در صحبت گل خارى هست
هوس رشته قطايف دل من دارد و بس * كه به هر حلقهء آن دام گرفتارى هست
شرح نان تنك آن نيست كه پنهان ماند * داستانى است كه بر هر سر بازارى هست
باد بويى سحر آورد ز كيپاى و ببرد * آب هر طيب كه در طبلهء عطارى هست
آنكه منعم كند از عشق تريد پاچه * تا به خوردش ندهم بر منش انكارى هست
و له ايضا
كيپاپزان سحر كه سر كله وا كنند * آيا بود كه گوشهء چشمى به ما كنند
چون از درون خربزه آگه نشد كسى * هركس حكايتى به تصور چرا كنند