و له
مطبخى باز پياز از جهت قليه خريد * تا دگر آب ز چشم كه روان خواهد بود
حلقهء سفرهء نانم ز ازل در گوش است * ما همانيم كه بوديم و همان خواهد بود
و له
رشته آن دنبه ندارد كه بر آن رشك برند * يا ز بهر قتق او غم بيهوده خورند
نظر آنان كه نكردند به كاچى و عدس * الحق انصاف توان داد كه صاحبنظرند
زنده آن است كه در خانقهش آش دهند * مرده آن است كه حلواش به بالين نبرند
و له
به مطبخ من از آن بره مىزنند به سيخ * كه از لب و دهنش بوى شير مىآيد
چو بوى كله برآمد صباح عقلم گفت * كه برگذشت كه بوى عبير مىآيد
و له ايضا
آنكه دارد هوس كله و كيپا خوردن * صبحخيزى چو نسيم سحرش بايد كرد
پختگى دنبه كشكك سبب راحت ماست * چون چنين است يقين پختهترش بايد كرد
و له ايضا
طلعت قرص پنير ماه ندارد * هيئت نان چتر پادشاه ندارد
از حبشى داغ نيست بر من تنها * كيست كه او داغ اين سياه ندارد
و له
چون ميوه و شربت نبود نعمت و كامى * چون قند و مزعفر نبود هيچ طعامى
آن خوان پر از نان به رخ دنبهء بريان * خوش بود دريغا كه نكردند دوامى
شامى كه مرا شمع مزعفر ندهد نور * با قليهء زنگى بنشينم به ظلامى