تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 35

مساهمون:

ص٣٥
ريزم ز مژه كوكب بىماه رخت شبها * تاريك شبى دارم با اين‌همه كوكبها

و له

رحمى بده خدايا آن سنگدل جوان را * يا طاقتى و صبرى اين پير ناتوان را گر زرد شد گياهى در خشكسال هجران * پژمردگى مبادا آن تازه ارغوان را

غزليات

بر من از جور تو هرچند كه بيداد رود * چون رخ خوب تو بينم همه از ياد رود دل بدان غمزهء خونريز كشد جامى را * صيد را چون اجل آيد سوى صياد رود

و له

كسى كش نيست طاقت گر قبا پيراهنت بيند * كجا تاب آورد كز پيرهن نازك تنت بيند جفاى تو همه بر خويش خواهد عاشق بيدل * نمىخواهد كه دست هيچ‌كس بر دامنت بيند

و له

اى كه بر زارى دل مىكنى انكار بيا * گوش بر سينهء من نه بشنو زارى دل بنماى ساعد ز آستين آن دم كه خواهى بسملم * خونم چه خواهى ريختن بارى به دست آور دلم
* * *
سر به زانوى غمم مانده و مردم به گمان * كه چو ايشان مگر انديشهء كارى دارم
* * *
لاف قوت مزن اى پشهء لاغر كه شكست * زير اين بار گران پشت همه پيل‌تنان خوش آنكه وا رهاند ما را ز ما زمانى * روشن ضمير پيرى يا خوب‌رو جوانى

رباعيات

اى آنكه به قبلهء وفا روست تو را * بر مغز چرا حجاب شد پوست تو را
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 35 | رضا قليخان هدايت