تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 298

مساهمون:

ص٢٩٨
آن شهنشاهى كه گاه حمله چون گيرد سنان * از نهيب او بيندازند در هامون و غاب شاخ گرگ و عاج پيل و تاب مهر و بال چرغ * پنجه شير و مهره مار و زهره ببر و پر عقاب چون در ايوان باده‌پيمايى و سازى برگ عيش * هشت چيزت هشت چيز آرند در بزم شراب نحل شهد و نخل تمر و باغ ورد و نال قند * نجم نقل و ماه شمع و مهر جام و تاك آب ساقى دور از خم گردون ميناى سپهر * تا به جام ماه و طاس مهر مىريزد شراب كاسهء دريوزهء خصم تو خالى چون هلال * ساغر هرروزهء بزم تو پر چون آفتاب
* * *
اگر زنم به لب از دست آن نگار انگشت * شود چو غنچه ز خون دلم نگار انگشت برآيد از رگ من ناله گر بخارم تن * بدان مثابه كه مطرب زند به تار انگشت

564 چماق‌لو

از اهل بارفروش بوده ، چماقى به دوش نهاده به راه مىرفته ، طبعى داشته . ازوست :
آشيانى ديدم از هم ريخته * يادم آمد از سراى خويشتن
* * *
مردم چشم مرا در هجر خويش * دست و پا بستى در آب انداختى

565 چاكر اشرفى

نامش محمود و از موزونان معاصرين و گاهى غزلى مىگفته . ازوست :
ذوق شكنج دام بود نه ز بيم جان * مرغى اگر به دام تو فرياد مىكند