گفت دانا نفسها را بعد ما حشر است و نشر * هر عمل كامروز كرد او را جزا فرداستى
نفس را نتوان ستود آن را ستودن مشكل است * نفس بنده عاشق و معشوق آن مولاستى
گفت دانا نفس ما را بعد ما باشد وجود * در جزاى و در عمل آزاد و بىهمتاستى
گفت دانا نفس را آغاز و انجامى بود * گفت دانا نفس بىانجام و بىمبداستى
گفت دانا نفس هم بىجا و هم باجا بود * گفت دانا نفس نى بىجا و نى باجاستى
گفت دانا نفس را وصفى نيارم گفت هيچ * نه به شرط شىء باشد نه به شرط لاستى
اين سخنها گفت دانا و كسى از فهم خويش * درنيابد اين سخنها كاين سخن معماستى
هريكى بر ديگرى دارد دليل از گفتهاى * در ميان بحث و نزاع و شورش و غوغاستى
بيتكى از بو معين آرم در استشهاد اين * گرچه آن در باب ديگر لايق اينجاستى
هريكى چيزى همىگويد به تيره راى خويش * تا گمان افتد كه او قسطاى بن لوقاستى
كاش دانايان پيشين مىبگفتندى تمام * تا خلاف ناتمامان از ميان برخاستى
خواهشى اندر جهان هر خواهشى را در پى است * خواستى بايد كه بعد از آن نباشد خواستى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 21
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢١