اگر زلفش بريده شد چه غم بود * كه گر شب كم شد اندر روز بفزود
چو او بر كاروان عقل ره زد * به دست خويشتن بر وى گره زد
نيابد زلف او يكلحظه آرام * گهى بام آورد گاهى كند شام
ز روى و زلف خود صد روز و شب كرد * بسى بازيچههاى بوالعجب كرد
گل آدم در آن دم شد مخمر * كه دادش بوى آن زلف معنبر
دل ما دارد از زلفش نشانى * كه خود ساكن نمىگردد زمانى
ازو هر لحظه كار ازسرگرفتم * ز جان خويشتن دل برگرفتم
از آن گردد دل از زلفش مشوش * كه از رويش دلى دارد در آتش
رخش خطى كشيد اندر نكويى * كه از ما نيست بيرون خوبرويى
ز تاريكى زلفش روز شب كن * ز خطش چشمهء حيوان طلب كن
خضروار از مقام بىنشانى * بجو در خطش آب زندگانى
از آن حال دل پرخون تباه است * كه عكس نقطهء خال سياه است
ز خالش حال دل جر خون شدن نيست * كزان منزل ره بيرون شدن نيست
به وحدت در نباشد هيچ كثرت * كه نقطه نبود اندر اصل وحدت
ندانم خال او عكس دل ماست * و يا دل عكس روى خال زيباست
ز عكس خال او دل گشت پيدا * و يا عكس دل آنجا شد هويدا
دل اندر روى او يا اوست در دل * به من پوشيده شد اين راز مشكل
اگر هست اين دل ما عكس آن خال * چرا مىباشد آخر مختلف حال
گهى چون چشم مخمورش خراب است * گهى چون زلف او در اضطراب است
گهى روشن چو آن روى چو ماه است * گهى تاريك چون خال سياه است
گهى مسجد بود گاهى كنشت است * گهى دوزخ شود گاهى بهشت است
گهى برتر شود از هفت افلاك * گهى افتد به زير تودهء خاك
پس از زهد و ورع گردد دگربار * شراب و شمع و شاهد را طلبكار
ايضا فى الحقائق
شراب و شمع و شاهد عين معنى است * كه در هر صورتى او را تجلى است