گرفته دامن رندان خمار * ز شيخى و مريدى گشته بيزار
چه شيخى و مريدى اين چه قيد است * چه جاى زهد و تقوى اين چه شيد است
اگر روى تو باشد در كه و مه * بت و زنار و ترسايى تو را به
بت اينجا مظهر عشق است و وحدت * بود زنار بستن عقد خدمت
در تبيين مظاهر و مصادر
چو كفر و دين بود قايم به هستى * بود توحيد عين بتپرستى
چو اشيا هست هستى را مظاهر * از آن جمله يكى بت باشد آخر
نكو انديشه كن اى مرد عاقل * كه بت از روى معنى نيست باطل
بدان كايزد تعالى خالق اوست * ز نيكو هرچه صادر گشت نيكوست
وجود آنجا كه باشد محض خير است * اگر شرى است در وى آن ز غير است
مسلمان گر بدانستى كه بت چيست * يقين كردى كه دين در بتپرستى است
و گر مشرك ز بت آگاه بودى * كجا در دين خود گمراه بودى
نديد او از بت الا خلق ظاهر * بدين علت شد اندر شرع كافر
تو هم زو گر نبينى حق پنهان * به شرع اندر نخوانندت مسلمان
ز اسلام مجازى گشت بيزار * كه را كفر حقيقى شد پديدار
درون هر بتى جانيست پنهان * به زير كفر ايمانى است پنهان
هميشه كفر در تسبيح حق است * وان من شىء گفت اينجا چه وقت است
چه مىگويم كه دور افتادم از راه * فذرهم بعد ما جاءت قل اللّه
بدين خوبى رخ بت را كه آراست * كه گشتى بتپرست ار حق نمىخواست
هم او كرد و هم او گفت و هم او بود * نكو كرد و نكو گفت و نكو بود
يكى بين و يكى گوى و يكى دان * به اين ختم آمد اصل و فرع ايمان
نظر كردم بديدم اصل هر كار * نشان خدمت آمد عقد زنار
رها كن طرهات و شطح و طامات * جمال نور و اسباب كرامات
كرامات تو اندر حقپرستى است * جز اين كبر و ريا و عجب و مستى است