ز چشم اوست دلها مست و مخمور * ز لعل اوست جانها جمله مستور
ز چشم او همه دلها جگرخوار * لب لعلش شفاى جان بيمار
به چشمش گرچه عالم در نيايد * لبش هر ساعتى لطفى نمايد
دمى از مردمى دلها نوازد * دمى بيچارگان را چاره سازد
ازو هر غمزه دام و دانهاى شد * وزو هر گوشهاى ميخانهاى شد
ز غمزه مىدهد هستى به غارت * به بوسه مىكند بازش عمارت
ز چشمش خون ما در جوش دايم * ز لعلش جان ما مدهوش دايم
به غمزه چشم او دل مىربايد * به بوسه لعل او جان مىفزايد
چو از چشم و لبش گيرم كنارى * گر اين گويد كه نه آن گويد آرى
ز غمزه عالمى را كار سازد * به بوسه هر زمان جانى نوازد
ازو يك غمزه و جان دادن از ما * ازو يك بوسه و استادن از ما
چو از چشم و لبش انديشه كردند * جهانى مىپرستى پيشه كردند
به چشمش در نيايد جمله هستى * درو كى آيد آخر خواب و مستى
وجود ما همه مستى است يا خواب * چه نسبت خاك را با رب ارباب
در تحقيق كثرت و وحدت و قهر و لطف
حديث زلف جانان بس دراز است * چه شايد گفت از آن كان جاى راز است
مپرس از من حديث زلف پرچين * مجنبانيد زنجير مجانين
ز قدش راستى گفتم سخن دوش * سر زلفش مرا گفتا كه خاموش
كجى بر راستى زان گشت غالب * در او در پيچش آمد راه طالب
همه دلها ازو گشته مسلسل * همه جانها ازو گشته مغلغل
معلق صد هزاران دل ز هر سو * نشد يك دل برون از چنبر او
اگر زلفين خود را برفشاند * به عالم در يكى كافر نماند
و گر بگذاردش پيوسته ساكن * نماند در جهان يكنفس مؤمن
چو دام فتنه مىشد چنبر او * به شوخى باز كرد از تن سر او