چه بود اندر ازل اى مرد نااهل * كه اين يك شد محمد وان ابو جهل
جناب كبريايى لاابالى است * منزه از قياسات خيالى است
كسى كاو با خدا چونوچرا گفت * چو مشرك حضرتش را ناسزا گفت
خداوندى همه در كبريايى است * نه علت لايق كار خدايى است
كرامت ز آدمى از اضطرار است * نه زان كورا نصيبى ز اختيار است
برو جان پدر تن در قضا ده * به تقديرات يزدانى رضا ده
به عادت حالها با خوى گردد * به مدت ميوهها خوشبوى گردد
چو عريان گردى از پيراهن تن * شود عيب و هنر يكباره روشن
تنت باشد و ليكن بىكدورت * كه بنمايد درون چون آب صورت
تعين مرتفع گردد ز هستى * نماند در نظر بالا و پستى
كند هم نور حق بر تو تجلى * ببينى بىجهت حق را تعالى
دوعالم را همه برهم زنى تو * ندانم تا چه مستيها كنى تو
زهى شربت زهى لذت زهى شوق * زهى دولت زهى حيرت زهى ذوق
خوشا آن دم كه ما بىخويش باشيم * غنى مطلق و درويش باشيم
نه دين نه عقل نه تقوى نه ادراك * فتاده مست و حيران بر سر خاك
چو رويت ديدم و خوردم از آن مى * ندانم تا چه خواهد شد پس از وى
پس از هر مستىيى باشد خمارى * درين انديشه دل خون گشته بارى
در تأويلات و رموزات
هرآن چيزى كه در عالم عيان است * چو عكسى ز آفتاب آن جهان است
جهان چون زلف و خال و چشم و ابروست * كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست
تجلى گه جمال و گه جلال است * رخ و زلف آن معانى را مثال است
نظر چون در جهان عقل كردند * از آنجا لفظها را نقل كردند
نظر كن در معانى سوى غايت * لوازم را يكايك كن رعايت
ز چشمش خواست بيمارى و مستى * ز لعلش نيستى در تحت هستى