جهانى خلق ازو سرگشته دايم * ز خانومان خود برگشته دايم
يكى از بوى دردش عاقل آمد * يكى از رنگ صافش ناقل آمد
يكى از نيمجرعه گشته صادق * يكى از يك صراحى گشته عاشق
يكى ديگر فروبرده به يكبار * مى و خمخانه و ساقى و مىخوار
كشيده جمله و مانده دهن باز * زهى دريادل رند سرافراز
درآشاميده هستى را به يكبار * فراغت يافته ز اقرار و انكار
شده فارغ ز زهد خشك و طامات * گرفته دامن رند خرابات
خراباتى شدن از خود رهايى است * خودى كفر است اگر خود پارسايى است
در تحقيق خرابات
نشانى دادهاندت از خرابات * كه التوحيد اسقاط الاضافات
خرابات از جهان بىمثالى است * مقام عاشقان لاابالى است
خراباتى خراب اندر خراب است * كه در صحراى او عالم سراب است
خرابات است بىحد و نهايت * نه آغازش كسى ديده نه غايت
اگر صدسال در وى مىشتابى * نه خود را و نه كس را بازيابى
گروهى اندر او بىپا و بىسر * همه نه مؤمن و نه نيز كافر
شراب بيخودى در سر گرفته * به ترك جمله خير و شر گرفته
شرابى خورده هريك بىلب و كام * فراغت يافته از ننگ و از نام
ميان آب و گل افتانوخيزان * به جاى اشك خون از ديده ريزان
گهى از سرخوشى در عالم ناز * شده چون شاطران گردنافراز
گهى از روسياهى رو به ديوار * گهى از سرخرويى بر سر دار
به هر نغمه كه از مطرب شنيده * به دو وجدى از آن عالم رسيده
ز سر بيرون كشيده دلق ده توى * مجرد گشته از هر رنگ و هر بوى
فروشسته بدان صاف مروق * همه رنگ سياه و سبز و ازرق
به جان خاك مزابل پاك رفته * ز هرچ آن ديده از صد يك نگفته