من و تو عارض ذات وجوديم * مشبكهاى مرآت شهوديم
همه يك نور دان اشباح و ارواح * گه از آيينه تابان گه ز مصباح
همه حكم شريعت بر من و توست * كه آن بربستهء جان و تن توست
من و تو چون نماند در ميانه * چه كعبه چه كنشت و دير خانه
نبى چون آفتاب آمد ولى ماه * مقابل گردد اندر لى مع اللّه
فى الحقائق و المعارف
بود نور نبى خورشيد اعظم * گه از موسى بديد و گه ز آدم
تويى تو نسخهء صنع الهى * بجو از خويش هر چيزى كه خواهى
ملاحت از جهان بىمثالى * درآمد همچو رند لاابالى
به شهرستان نيكويى علم زد * همه ترتيب عالم را به هم زد
درون حسن روى نيكوان چيست * نه آن حسن است تنها گوى آن چيست
جز از حق مىنيايد دلربايى * كه شركت نيست در ملك خدايى
كجا شهوت دل مردم ربايد * كه حق گهگه ز باطل مىنمايد
همه ذرات عالم همچو منصور * تو خواهى مست گير و خواه مخمور
جناب حضرت حق را دويى نيست * در آن حضرت من و ما و تويى نيست
حلول و اتحاد اينجا محال است * كه در وحدت دويى عين ضلال است
وصال حق ز خلقيت جدايى است * ز خود بيگانه گشتن آشنايى است
چو ممكن گرد امكان برفشاند * بجز واجب دگر چيزى نماند
وجود اندر كمال خويش سارى است * تعينها امور اختيارى است
ز من بشنو حديث بىكموبيش * ز نزديكى تو دور افتادى از خويش
تعينهاى عالم بر تو طارى است * از آن گويى چو شيطان همچو من كيست
كدامين اختيار اى مرد عاقل * كسى كاو را بود بالذات باطل
به ما افعال را نسبت مجازى است * نسب خود در حقيقت لهو و بازى است
مقدر گشته پيش از جان و از تن * براى هركسى كارى معين