سخنها چون به وفق منزل افتاد * در افهام خلايق مشكل افتاد
عروض و قافيه معنى نسنجد * به هر لفظى درون معنى نگنجد
معانى هرگز اندر حرف نايد * كه بحر قلزم اندر ظرف نايد
چو ما از حرف خود در تنگناييم * چرا حرف دگر بر آن فزاييم
مرا از شاعرى خود عار نايد * كه در صد قرن چون عطار نايد
در مراتب تفكر و تحقيق مراتب انسانى
مرا گفتى بگو چبود تفكر * كزين معنى بماندم در تحير
تفكر رفتن از باطل سوى حق * بجزو اندر بديدن حق مطلق
ره دور و دراز است آن رها كن * چو موسى يكزمان ترك عصا كن
درا در وادى ايمن كه ناگاه * درختى گويدت انى انا اللّه
محقق را كه از وحدت شهود است * نخستين نظره بر نور وجود است
دلى كز معرفت نور و صفا ديد * ز هر چيزى كه ديد اول خدا ديد
جهان جمله فروغ نور حق دان * حق اندر وى ز پيدايى است پنهان
سواد الوجه فى الدارين درويش * سواد اعظم آمد بىكموبيش
چه مىگويم كه هست اين نكته باريك * شب روشن ميان روز تاريك
جهان را سربهسر آيينهاى دان * به هريك ذره در صد مهر تابان
اگر يك قطره را دل برشكافى * برون آيد از آن صد بحر صافى
بدين خردى كه آمد حبهء دل * خداوند دوعالم راست منزل
به زير پردهيى هر ذره پنهان * جمال جانفزاى روى جانان
چه كردى فهم ازين دين العجايز * كه بر خود جهل مىدارى تو جايز
اگر مردى برون آى و سفر كن * ز هرچ آيد به پيشت زان گذر كن
تو بودى عكس معبود ملائك * از آن گشتى تو مسجود ملائك
تو مغز عالمى ز اندر ميانى * بدان خود را كه تو جان جهانى
جهان عقل و جان سرمايهء توست * زمين و آسمان پيرايهء توست