معرف ار نشوند اين دو باز نشناسم * سياه را ز سفيد و كبود را از زرد
و له فى الاخلاق
غلام مستى آنم كه در خمار سحر * ز باد معصيت خود چو بيد مىلرزد
بگوى زاهد مغرور را كه مدت عمر * به رسم اهل ريا طاعتى همىورزد
كه بيش رنجه مدار و مرنج بهر جهان * كه ديدهاى كه دگر پى ز خاك سر برزد
به خاكپاى قناعت كه نزد بندهء تو * جهان به رنجش آزادهاى نمىارزد
و له ايضا
دو دوست باهم اگر يكدلند در همه كار * هزار طعنهء دشمن به نيمجو نخرند
ور اتفاق نمايند و عزم جزم كنند * سزد كه حلقهء افلاك را ز هم بدرند
مثال آن بنمايم تو را ز مهرهء نرد * يگانيگان بهسوى خانه راه مىنبرند
ولى دو مهره چو همپشت يكدگر گردند * دگر تپانچهء شش را بههيچرو نخورند
و له
ملامتم مكنيد ار نبيد مىنوشم * كه رستگارى آزادگان بود ز نبيد
كسى كه بخل نورزيد رستگارى يافت * به حكم ايزد و كس مست را بخيل نديد
* * *
بزرگزاده اگر چند كودكش بينى * گرش جفا كنى از كارهاى هرزه بود
ندانى اينقدر آخر كه شيربچهء خُرد * بزرگ گردد و او نيز شير شرزه بود
* * *
حبذا روزگار بىخردان * كز خرابى عقل آبادند
عقل و غم را به هم گذاشتهاند * در حماقت هميشه دلشادند
هركجا عقل هست شادى نيست * عقل و غم هر دو توأمان زادند