و له ايضا
اهل گيتى سه فرقه بيش نىاند * چون طعامند و همچو داروى و درد
فرقهاى چون طعام درخوردند * كه از آنان گزير نتوان كرد
باز جمعى چو داروى كارند * كه بدان گهگه است حاجت مرد
جمع ديگر چو درد با ضررند * تا توانى به گرد درد مگرد
در مذمت زن گرفتن
شادى هركه كدخداى شود * چند روزى چو عهد گل باشد
زان سه پس آن عزيز آزاده * بندهوش در مضيق ذل باشد
نتواند بههيچروى گريخت * گرچه دانندهء سبل باشد
ز آنكه بر پاى و گردنش دايم * از زر مهر بند و غل باشد
و له
بر آن گروه بخندد خرد كه بر بدنى * كه روح دامن ازو دركشيد مىگريند
همه مسافر و آنگه ز جهل خويش مقيم * بر آنكه پيش به منزل رسيد مىگريند
* * *
اول نظرم كآمد بر . . . * گفتم كه ازو هرگز يك موى كجا رويد
چون . . . دميد از وى گفتم كه چه شد گفتا * هرجا كه رود آبى ناچار گيا رويد
و له فى الرمد
مرا دو يار جهانديده و دو همزادند * كه يكزمان نتوانم گريز از ايشان كرد
دو طفل كز پى ايشان به لطف دايهء طبع * دو مهد كرد ز جزع و به نازشان پرورد
دو توأمند كه هرگز به يكدگر نرسند * به خانه كرده وطن هريكى مجرد و فرد
دو نرگسند تر و تازه وقت صحت نفس * شوند گاه مرض هر دو چون شكفته دو ورد
ز خانه پاى برون نانهاده مىپويند * به گرد جملهء آفاق بىمشقت و درد