ور جاهلى به منصب و مالى رسد مگوى * كان مال و منصب از مدد عقل و راى اوست
عاقل ز نيك و زشت نشد شاد يا دژم * داند كه هرچه هست به حكم خداى اوست
و له ايضا
اقبال را بقا نبود دل بر آن منه * عمرى كه در غرور گذارى هبا بود
ور نيست باورت ز من اين نكته گوش كن * اقبال را چو قلب كنى لا بقا بود
* * *
آنچه اندر سفر به دست آيد * مرد اندر حضر كجا يابد
آنكه در بحر غوطه مىنخورد * سلك در و گهر كجا يابد
* * *
باز كز آشيان برون نپرد * بر شكارى ظفر كجا يابد
گر هنرمند گوشهاى گيرد * كام دل زان هنر كجا يابد
* * *
ديو را طبع تو مزدورى بىمزد كند * گر زيادت طلبى آنچه تمامت باشد
زهد راهى بود و شيوه رندى راهى * زين دو بنگر كه به دل ميل كدامت باشد
و له ايضا
از كدورات شيطنت رستن * با صفاى سروش بايد بود
سوى شر سست راى بايد خاست * خير را سخت كوش بايد بود
سرفكنده چو نرگس اندر پيش * همچو سوسن خموش بايد بود
سينه گر گنج درهمى خواهى * چون صدف جمله گوش بايد بود
و له ايضا
مرد بايد كه در جهان خود را * همچو شطرنج باز انگارد
كآنچه يابد از آن خصم برد * وانچه دارد نگاه مىدارد