به قدم كوش تا به كام رسى * مرد وامانده كاروانرس نيست
هم ز خود جوى هرچه مىجويى * كه به غير تو در جهان كس نيست
در صفت سير و سلوك و بينش خود گفته
زدم از كتم عدم خيمه به صحراى وجود * از جمادى به نباتى سفرى كردم و رفت
پس از آنم كشش نفس به حيوانى برد * چون رسيدم به وى از آن گذرى كردم و رفت
بعد از آن در صدف سينهء انسان به صفا * قطرهء هستى خود را گهرى كردم و رفت
با ملائك پس از آن صومعهء قدسى را * گرد برگشتم و نيكو نظرى كردم و رفت
بعد از آن ره سوى او بردم چون ابن يمين * همه لا گشتم و ترك دگرى كردم و رفت
و له
آشنايى خلق دردسر است * منقطع باش تا ندانندت
بر در كس مرو ز بهر طمع * تا ز در همچو سگ نرانندت
گر شوى گوشهگير چون ابرو * بر سر ديدهها نشانندت
اين همه جدوجهد حاجت نيست * هرچه روزى است مىرسانندت
فى المدح
هريكى از شهان به گاه شكار * صيد ديگر كند به قوت بخت
شاه يحيى چو عزم صيد كند * شهرياران ربايد از سر تخت
باد پاينده تا جهان گيرد * به مساعى بخت و بازوى سخت
و له
اى دوست گر زمانه به صد غم نشاندت * بنشين و صبر كن كه صبورى دواى اوست
بازنده پيل پشه چو پهلو همىزند * گر جان به باد بر دهد الحق سزاى اوست
گر كار عاقلى نرود بر ره صواب * از وى مبين كه آن نه ز فكر خطاى اوست