كششهايى بدان رغبت كه بايد * چو مقناطيس كاهن را ربايد
چو آمد در كف خسرو دل دوست * برون آمد ز شادى چون گل از پوست
گهى مىسود نرگس بر پرندش * گهى مىبست سنبل بر كمندش
گهى بر نار سيمينش زدى دست * كه مىلرزيد چون سيماب پيوست
گهى سودى عقيقش را به انگشت * گه آوردى زنخ چون سيب در مشت
گه آوردى فروزان شمع در پيش * در او ديدى و در حال دل خويش
دلش در بند آن پاكيزه دلبند * به شاهد بازى آن شب بود خرسند
دهلزن چون دهل را ساز مىكرد * هنوز آن لابه و اين ناز مىكرد
بردن خسرو ، شيرين را به مداين و در عقد خود درآوردن و به وصال او رسيدن
ملك فرمود هم تا در شب آن ماه * به برج خويشتن روشن كند راه
شهنشه كوچ كرد از منزل خويش * گرفته راه دار الملك در پيش
به پيروزى چو بر پيروزهگون تخت * عروس صبح را پيروز شد بخت
شه از بهر عروس آرايشى ساخت * كه حور از رشك آن آرايش انداخت
هزار اشتر سيهچشم و جوانسال * سراسر سرخ موى و زرد خلخال
هزار اسب مرصع گوش تا دم * همه زرين ستام و آهنين سم
هزار استر ستاره چشم يكرنگ * كه دوران بود با رفتارشان لنگ
هزار از ماهرويان قصبپوش * همه در در كلاه و حلقه در گوش
هزار از لعبتان نار پستان * رخ هريك چراغ بتپرستان
ز مفرشها كه پرديبا و زر بود * ز صد بگذر كه پانصد بيشتر بود
ز حد بيستون تا طاق كسرا * جنيبتها روان با طوق و هرا
بدين رونق بدين آيين بدين نور * چنين آرايشى از چشم بد دور
يكايك در نشاط و ناز رفتند * به استقبال شيرين باز رفتند
چو آمد مهد شيرين در مداين * غنى شد دامن خاك از خزاين
بهر گامى كه شد چون نوبهارى * شهنشه ريخت در پايش نثارى