كه بس حرف خوش از هر رسم و راهى * بگفتم سالى و نشنيد ماهى
شب آمد روشنايى هم نبخشيد * شكست و موميايى هم نبخشيد
مرا پيوند او خوارى نيرزد * نمكخوارى جگرخوارى نيرزد
نخستين خاك را بوسيد شاپور * پس آنگه زد بر آتش آب كافور
كزين تندى نبايد تيز بودن * جوانمردى است عذرانگيز بودن
به جور از نيكوان نتوان بريدن * به بايد ناز معشوقان كشيدن
هرآن رايض كه او توسن كند رام * كند آهستگى با كرهء خام
به صبرش عاقبت جايى رساند * كه بر وى هرك را خواهد نشاند
اميدم هست كاين محنت سرآيد * مراد شه بدين زودى برآيد
رفتن شيرين از دنبال خسرو و اطلاع شاپور و با شاه عهد بستن
چو خسرو رفت شيرين ماند دلتنگ * به سر برمىزد از سنگيندلى سنگ
مژه بر نرگسان مست مىزد * ز دست دل به سر بر دست مىزد
به گلگون بركشيد آن تنگدل تنگ * فرس گلگون و آب ديده گلرنگ
برون آمد بر آن رخش خجسته * جهانى بر سر آتش نشسته
رهى باريك چون پرگار ابروش * شبى تاريك چون ظلمات گيسوش
همىشد تا به لشكرگاه خسرو * جنيبت راند در خرگاه خسرو
به درگاه ملك مىديد شاپور * كه مىآيد سوارى پرتك از دور
برون آمد سوى شيرين خرامان * نكرد آگه تنى را از غلامان
نظر چون بر جمال نازنين زد * كله بر آسمان سر بر زمين زد
پرىپيكر نوازشها نمودش * به لفظ مادگان لختى ستودش
گرفتش دست و يكسو رفت از پيش * حكايت كرد با او قصهء خويش
دو حاجت دارم و در بند آنم * برآور زان كه حاجتمند آنم
يكى چون شه طرب را نوش گيرد * جهان آواز نوشانوش گيرد
مرا در گوشهء پنهان نشانى * نگويى راز من با كس نهانى