مسى كز وى مرا دستينه سازند * به از سيمى كزو دستم گدازند
چراغى كو شبم را برفروزد * به از شمعى كه رختم را بسوزد
هوا كافوربيزى مىنمايد * هواى ما اگر سرد است شايد
شد آن افسانهها كز من شنيدى * گذشت آن مهربانيها كه ديدى
شعيرى زان شعار نو نماند است * اگر تازى ندانى جو نماند است
چو نام من به شيرينى برآيد * اگر گفتار من تلخ است شايد
بدان داور كه دوران را روش داد * به معبودى كه جان را پرورش داد
كه بىكابين اگر صد پادشاهى * ز من برنايدت كامى كه خواهى
بدان تندى ز خسرو روى برتافت * ز دست افكند گنجى را كه دريافت
رنجيدن خسرو از شيرين و از در قصر به لشكرگاه رفتن
شباهنگام كاهوى ختن كرد * ز ناف مشك خود خود را رسن كرد
هزار آهو بره لبها پر از شير * برين سبزه شدند آرامگهگير
ملك چون آهوى نافه دريده * عتاب يار آهو چشم ديده
ز هر سو قطرههاى برف و باران * شده بارنده چون برق بهاران
به زير خسرو از برف درم ريز * نقاب نقره خنگى بسته شبديز
بسى ناليد تا رحمت كند يار * به حمد اللّه نشد يك نكته در كار
نفيرش گرچه هردم تيزتر بود * عتابش هر زمان خونريزتر بود
چو پاسى از شب ديجور بگذشت * از آن در شاه دلرنجور برگشت
فرس مىراند چون بيمار خيزان * ز نرگس بر سمن سيماب ريزان
سرشكش راه را ره توشه بسته * ز مرواريد بر گل خوشه بسته
چو آمد سوى لشكرگاه نوميد * دلش مىسوخت از گرمى چو خورشيد
شهنشه نوبتى با چرخ مىبست * كنار نوبتى را شقه بربست
به آسايش نمودن سر نمىداشت * سر از زانوى حيرت برنمىداشت
ملك چون جاى خالى ديد ز اغيار * شكايت كرد با شاپور بسيار