برون آمد مهين تاجداران * پياده در ركابش شهسواران
كمر بربسته و بازو گشاده * كلاه كيقبادى كج نهاده
درفش كاويانى بر سر شاه * چو لختى ابر كافتد بر سر ماه
گر افتادى سر يك سوزن از ميغ * نبودى جاى سوزن جز سر تيغ
غريو كوسها بر كوههء پيل * گرفته كوه و صحرا ميل در ميل
بدين آيين چو بيرون آمد از شهر * به استقبالش آمد گردش دهر
بنه در يك شكارستان نمىماند * شكارافكن شكارافكن همىراند
به يك فرسنگى قصر دلارام * فرود آمد چو باده در دل جام
زمين كز سردى آتش داشت در زير * پرند آب را مىكرد شمشير
بخورانگيز شد عود قمارى * هوا مىكرد خود كافور بارى
به آسايش توانا شد دل شاه * غنود از اول شب تا سحرگاه
ملك از خوابگه برخاست شادان * نشاط آغاز كرد از بامدادان
نبيذى چند خورد از دست ساقى * نماند از شادمانى هيچ باقى
برون شد مست و بر شبديز بنشست * سوى قصر نگارين راند سرمست
دل از مستى شده رقاص با او * غلامى چند خاص الخاص با او
خبر كردند شيرين را رقيبان * كه اينك خسرو آمد بىنقيبان
دل پاكش ز ننگ و نام ترسيد * از آن پرواز بىهنگام ترسيد
حصار خويش را در داد بستن * رقيبى چند را بر در نشستن
به دست هريك از بهر نثارش * يكى خوان و زبرجد بىشمارش
همه ره را طراز گنج بردوخت * گلاب افشاند و خود چون عود مىسوخت
به بام قصر شد بنشست چون ماه * نهاده گوش بر در ديده بر راه
به هر نوك مژه كرده سنانى * بر او از خون ديده ديدهبانى
برآمد گردى از ره توتيا رنگ * كه روشن چشم ازو شد چشمهء زنگ
برون آمد ز گردان صبح روشن * پديد آورده زان گلخانه گلشن
خدنگى رسته از زين خدنگش * كه شمشاد آب شد از آب و رنگش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2239
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٢٣٩