چو افتاد اين سخن در گوش فرهاد * ز طاق كوه چون كوهى درافتاد
دل شيرين به درد آمد ز داغش * كه مرغى نازنين كم شد ز باغش
بر آن آزاده سرو جويبارى * بسى بگريست چون ابر بهارى
خبر دادند خسرو را چپ و راست * كه از ره زحمت آن خار برخاست
نامهء خسرو به شيرين در باب فرهاد
دبيرى خاص را نزديك خود خواند * كه بر كاغذ جواهر تاند افشاند
گلش فرمود در شكر سرشتن * به شيرين نامهاى شيرين نوشتن
كه شاه نيكوان شيرين دلبند * كه خوانندش شكرخايان شكرخند
شنيدم كز پى يارى هوسناك * به ماتم نوبتى زد بر سر خاك
ز سنبل كرد بر گل مشك بيزى * ز نرگس بر سمن سيماب ريزى
دوتا كرد از غمش سرو روان را * به نيلوفر بدل كرد ارغوان را
سمن را از بنفشه طرف بربست * رطبها را به زخم استخوان خست
به لاله تختهء گل را خراشيد * بلؤلؤ گوشهء مه را تراشيد
پرند ماه را پيوند بگشاد * ز رخ گيسو ز گيسو بند بگشاد
جهان را سوخت در فرياد كردن * بزارى دوستان را ياد كردن
چنين آمد ز ياران شرط يارى * چنين باشد نشان دوستدارى
بر آن حمال كوهافكن ببخشود * به سر زانو به زانو كوه پيمود
حساب از كار او دور است ما را * دل از بهر تو رنجورست ما را
چرا بايستش اول كشتن از درد * چو كشتى چند بايد اندهش خورد
تو روزى او ستارهاى دلفروز * فروميرد ستاره چون شود روز
تو باغى او گيايى كز تو خيزد * گياه آن به كه هم در باغ ريزد