گشاد آنگه زبان چون لاله بشكفت * چو بلبل با گل خوشبوى خود گفت
همانا بختم از خواب اندر آمد * كه يار نازنينم بر سر آمد
مگر ره را غلط كردى تو اى ماه * كه افتادى بدين بيغوله ناگاه
ز تاب عشقت اى دلدار دلسوز * نه روز از شب شناسم نه شب از روز
همىنالم چو رعد نوبهارى * همىسوزم چو برق از بىقرارى
كسانى كز غم من شاد بودند * هلاكم را چنين شغلى نمودند
ز بس كز ديدگانم اشك بارد * به من بر سنگ و آهن رحم آرد
شكرلب داشت با خود ساغرى شير * به دستش داد كين بر ياد من گير
چو مست آن جام مى نگذاشت باقى * ز مجلس عزم رفتن كرد ساقى
تدبير خسرو در مرگ فرهاد و تعزيت شيرين و نامهء خسرو به شيرين درين باب
جهان سالار خسرو هر زمانى * بچربى جستى از شيرين نشانى
گر انگشتى زدى بر بينى آن ماه * به زودى شاه را كردندى آگاه
خبر دادند سالار جهان را * كه چون فرهاد ديد آن دلستان را
درآمد زور دستش را شكوهى * به هر زخمى ز پا افكنده كوهى
اگر ماند بدين قوت يكى ماه * ز پشت خاره بيرون آورد راه
به پرسش گفت با ياران هشيار * چه بايد ساختن تدبير اين كار
چنين گفتند پيران خردمند * كه گر خواهى كه آسان گردد اين بند
فرو كن قاصدى را كز سر راه * به دو گويد كه شيرين مرد ناگاه
مگر يكچند افتد دستش از كار * درنگى در حساب آيد به ديدار
طلب كردند نافرجام گويى * گره پيشانىاى دلتنگ رويى
سوى فرهاد رفت آن تنگدل مرد * زبان بگشاد و خود را تنگدل كرد
برآورد از سر حسرت يكى باد * كه شيرين مرد و آگه نيست فرهاد
چو گفت آن زلف و آن خال اى دريغا * زبانش چون نشد لال اى دريغا
كسى را دل دهد كاين راز گويد * نبيند ور ببيند باز گويد