در آفاق اين سخن شد داستانى * فتاد اين داستان در هر زبانى
باخبر شدن خسرو از عشق فرهاد بر شيرين و طلبيدن او را و به كندن كوه بيستون داشتن
يكى محرم ز نزديكان درگاه * فروگفت اين حكايت جمله با شاه
كه فرهاد از غم شيرين چنانست * كه در عالم حديثش داستانست
ملك چون گوش كرد اين داستان را * هوس در دل فزودش دلستان را
دو هم ميدان به هم بهتر گرايند * دو بلبل بر گلى خوشتر سرايند
چنين فرمود خسرو مؤبدان را * كه حاضر كرد بايد آن جوان را
همىرفتند اندر راه پويان * همه يكدل شده فرهادجويان
يكى از قاصدان درگه شاه * نظر انداخت بر فرهاد ناگاه
سلامى با مراعات تمامش * بكرد و باز پرسيد او ز نامش
به دو گفتا منم فرهاد رنجور * ز عشق روى شيرين زار و مهجور
درآوردندش از در چون يكى كوه * درافتاده پسش خلقى به انبوه
نه در خسرو نگه كرد و نه در تخت * چو شيران پنجه كرده در زمين سخت
ملك فرمود تا بنواختندش * به هر گامى نثارى ساختندش
به هر نكته كه خسرو ساز مىداد * جوابى هم به نكته باز مىداد
نخستين بار گفتش كز كجايى * بگفت از دار ملك آشنايى
بگفت آنجا ز صنعت در چه كوشند * بگفت اندهخرند و جان فروشند
بگفتا عشق شيرين بر تو چونست * بگفت از جان شيرينم فزونست
بگفتا دل ز مهرش كى كنى پاك * بگفت آن دم كه باشم مرده در خاك
چو عاجز گشت خسرو در جوابش * نيامد بيش پرسيدن صوابش
گشاد آنگه زبان چون تيغ فولاد * نهاد الماس را بر سنگ بنياد
كه ما را هست كوهى بر گذرگاه * كه مشكل مىتوان كردن بدان راه
ميان كوه راهى كند بايد * چنان كآمد شدن ما را بشايد
جوابش داد مرد آهنين چنگ * كه بردارم ز راه خسرو اين سنگ