در اين كارم اگر دولت بود يار * بخواهم هم به زودى عذر اين كار
ز ما تا گوسفندان يكدو فرسنگ * ببايد كند محكم جويى از سنگ
كه چوپانانم آنجا شير دوشند * پرستارانم اينجا شير نوشند
ز شيرين گفتن و گفتار شيرين * شده هوش از تن فرهاد مسكين
زبانش كرد پاسخ را فرامشت * نهاد از عاجزى بر ديده انگشت
به يك ماه از ميان سنگ خارا * چو دريا كرد جويى آشكارا
چو كار آمد به آخر حوضهاى بست * كه حوض كوثرش زد بوسه بر دست
خبر بردند شيرين را كه فرهاد * به يك مه حوضه بست و جوى بگشاد
چنان كز گوسفندان شام و شبگير * به حوض آيد به پاى خويشتن شير
بهشتىپيكر آمد سوى آن دشت * به گرد جويبار و حوضه برگشت
چنان پنداشت كان حوض گزيده * نكرد است آدمى هست آفريده
بلى باشد ز كار آدمى دور * بهشت و جوى شير و حوضه و حور
ز گوهر شبچراغى چند بودش * كه عقد گوش و گردنبند بودش
گشاد از گوش با صد عذر چون نوش * شفاعت كرد كاين بستان و به فروش
بر آن گنجينه فرهاد آفرين خواند * ز دستش بستد و در پايش افشاند
و زانجا راه صحرا تيز برداشت * چو دريا اشك صحرا ريز برداشت
بهسختى مىگذشتش روزگارى * نمىآمد ز دستش هيچ كارى
نه صبر آنكه دارد برگ دورى * نه روى آنكه سازد با صبورى
زبان از كار و كار از آب رفته * ز تن زور و ز ديده خواب رفته
سهى سروش چو برگ گل خميده * چو گل صد جاى پيراهن دريده
گرفته عشق شيرين را در آغوش * شده پيوند فرهادش فراموش
چو سوى قصر او نظاره كردى * بهجاى جامه جان را پاره كردى
گهى با آهوان خلوت گزيدى * گهى در موكب كوران دويدى
اديم رخ به خون ديده مىشست * سهيل خويش را در ديده مىجست
نخفت او گرچه خوابش مىببايست * كه در بر دوستان بستن نشايست
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2233
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٢٣٣