ز اشك و آه من در هر شمارى * بود دريا نمى دوزخ شرارى
در اين دريا كم آتش گشت كشتى * مرا هم دوزخى خوان هم بهشتى
مفرح ساختن فرزانگان راست * چو شد پرداخته ديوانگان راست
حكايت فرهاد و عاشق شدن او بر شيرين و ساختن حوضه و جوى شير در سنگ
پرىپيكر نگار پرنيانپوش * بت سنگيندل سيمين بناگوش
در آن وادى كه جايى بود دلگير * نخوردى هيچ خوردى خوشتر از شير
ازو تا چارپايان دور تر بود * ز شير آوردن او را دردسر بود
از آن انديشه كان سرو سهى داشت * دل فرزانه شاپور آگهى داشت
چو گلرخ پيش او اين قصه برگفت * نيوشنده چو برگ لاله بشكفت
كه هست اينجا مهندس مردى استاد * جوانى نام او فرزانه فرهاد
به تيشه چو سر صنعت بخارد * زمين را مرغ بر ماهى نگارد
تجسس كرد شاپور آن زمين را * به دست آورد فرهاد گزين را
بشادروان شيرين برد شادش * به رسم خواجگان كرسى نهادش
درآمد كوهكن مانند كوهى * كز آن آمد خلايق را شكوهى
جهان ناگه شبيخونسازىاى كرد * درون پرده لعبت بازىاى كرد
به شيرين خندههاى شكرينساز * درآمد شكر شيرين به آواز
شنيدم نام او شيرين از آن بود * كه در گفتن عجب شيرين زبان بود
كسى را كان سخن در گوش ماندى * گر افلاطون بدى بىهوش ماندى
چو فرهاد آمد آن آواز در گوش * ز گرمى خون گرفتش در جگر گوش
برآورد از جگر آهى شغبناك * چو مصروعان فروافتاد بر خاك
چو شيرين ديد كان آرام رفته * دلى دارد چو مرغ از دام رفته
هم از راه سخن شد چاره سازش * بدين دانه بدام آورد بازش
پس آنگه گفت كاى فرزانه استاد * چنان خواهم كه گردانى مرا شاد
به چابكدستى و استادكارى * كنى در كار اين قصر استوارى