ز فردا وز دى كس را نشان نيست * كه رفت آن از ميان وين در ميان نيست
يك امروز است ما را نقد ايام * بر آن هم اعتمادى نيست تا شام
بيا تا يكدهان پرخنده داريم * يك امشب را بشادى زنده داريم
به ترك خواب مىبايد شبى گفت * كه زير خاك مىبايد بسى خفت
ملك سرمست و ساقى باده در دست * نواى چنگ مىشد شست در شست
ز دلداران خسرو با دلى شاد * درآمد گلرخى چون سرو آزاد
كه بر دربار خواهد بار شاپور * چه فرمايى درآيد يا شود دور
بفرمودش درآوردن ز درگاه * ز دل گرمى به جوش آمد دل شاه
اگرچه هيچ غم بىدردسر نيست * غمى از چشم در راهى بتر نيست
مبادا هيچكس را ديده در راه * كزو رخ زرد گردد عمر كوتاه
درآمد نقشبند مانوى دست * زمين را نقشهاى بوسه مىبست
سخن چون زان بهار نوبر آمد * خروشى بى خود از خسرو برآمد
مهندس گفت كردم هوشيارى * دگر كاقبال خسرو كرد يارى
به دست آوردم آن سرو روان را * بت سنگيندل لاغر ميان را
ميانى يافتم از ساق تا روى * دوعالم را گره بسته به يك موى
نبوسيده لبش بر هيچ هستى * مگر بر آينه آنهم به مستى
نكرده دست كس با او درازى * مگر با زلف خود وان هم به بازى
بسى لاغرتر از مويش ميانش * بسى شيرينتر از نامش زبانش
رونده ماه را بر پشت شبديز * فرستادم به سروستان پرويز
شه از دلدادگى دربر گرفتش * ز پا تا فرق در گوهر گرفتش
فرستادن خسرو شاپور را به مداين به جهت آوردن شيرين به ارمن
قرار آن شد كه ديگرباره شاپور * چو پروانه شود دنبال آن نور
زمرد را سوى كان آورد باز * رياحين را به بستان آورد باز
مهين بانو چو كرد اين قصه را گوش * فروماند از سخن بىصبر و بىهوش