ز شرم چشم او در چشمهء آب * همىلرزيد چون در چشمه سيماب
عبير افكند بر ماه دلفروز * به شب خورشيد مىپوشيد در روز
سوادش بر تن سيمين زد از بيم * كه خوش باشد سواد نقش بر سيم
دل خسرو در آن تابنده مهتاب * چنان چون زر درآويزد به سيماب
ولى چون ديد كز شير شكارى * به هم برشد گوزن مرغزارى
زبونگيرى نكرد آن شير نخجير * كه نبود شير شيرافكن زبونگير
جوانمردى خوش آمد را ادب كرد * نظرگاهش دگر جايى طلب كرد
چو روى از مه بگردانيد خسرو * روان شد در زمان ماه سبكرو
برون آمد پرىرخ چون پرى تيز * قبا پوشيد و شد بر پشت شبديز
عقاب خويش را ره پويه بر داد * ز نعلش گاو و ماهى را خبر داد
پس از يكلحظه خسرو بازپس ديد * بجز خود ناكسم گر هيچكس ديد
ز هر سو كرد مركب را روانه * نه دل ديد و نه از دلبر نشانه
گهى سوى درختان ديد گستاخ * كه گويى مرغ شد پريد بر شاخ
گهى چهره به آب چشمه مىشست * چو ماهى ماه را در آب مىجست
ز چشمش برد آن چشمه سياهى * در او غلطيد چون در آب ماهى
چنان ناليد كز بس نالش او * پشيمان شد سپهر از مالش او
برآورد از جگر سوزنده آهى * كه آتش بر چو من مردم گياهى
بهارى يافتم زو برنخوردم * فراتى ديدم و لب تر نكردم
كه فرمودم كه روى از مه بگردان * چو بخت آمد به راهت ره بگردان
اگر هست او پرى دشوار باشد * پرى در چشمهها بسيار باشد
به كس نتوان نمود اين داورى را * كه خسرو دوست مىدارد پرى را
سليمانم ببايد نام كردن * پس آنگاهى پرى را رام كردن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2221
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٢٢١