و ليكن گرچه بينى ناشكيبش * نبايد دل نهادن بر فريبش
بسا گل را كه نغز و تر گرفتند * بيفكندند چون بو برگرفتند
بسا باده كه در ساغر كشيدند * به جرعه ريختندش چون چشيدند
چو شيرين گوش كرد آن پند چون نوش * نهاد آن پند را چون حلقه در گوش
صفت بهار و عشرت كردن خسرو با شيرين و كشتن خسرو شير را در چمن
چو خرم شد به شيرين جان خسرو * جهان مىكرد عهد خرمى نو
گل از شادى علم بر باغ مىزد * سپاه فاخته بر زاغ مىزد
سمن ساقى و نرگس جام بر دست * بنفشه در خمار و سرخگل مست
شمال انگيخته هر سو خروشى * زده بر گاو چشمى پيلگوشى
عروسان رياحين دست بر روى * شگرفان شكوفه شانه در موى
بنفشه تاب زلف افكنده بر دوش * گشاده باد نسرين را بناگوش
هوا بر سبزه گوهرها گسسته * زمرد را به مرواريد بسته
غزال شير مست از دلنوازى * به گرد سبزه با مادر به بازى
ز هر شاخى شكفته نوبهارى * گرفته هر گلى بر كف نثارى
نواى بلبل و آواى دراج * شكيب عاشقان را داده تاراج
چنين فصلى بدين عاشقنوازى * خطا باشد خطا بىعشقبازى
خرامان خسرو و شيرين شب و روز * به هر نزهتگهى شاد و دلفروز
گهى خوردند مى در مرغزارى * گهى چيدند گل از كوهسارى
چو سبزه يافتند آرامگاهى * كه جز سوسن نرست از وى گياهى
شراب و عاشقى همدست گشته * شهنشه زين دو ساقى مست گشته
درآمد تند شيرى بيشه پرورد * كه از دنبال مىزد بر هوا گرد
شه از مستى شتاب آورد بر شير * به يكتا پيرهن بىدرع و شمشير
كمانكش كرد مشتى بر بناگوش * چنان بر شير زد كز شير شد هوش
بفرمودش پس آنگه سر بريدن * ز گردن پوستش بيرون كشيدن