به خدمت بر زمين غلطيد چالاك * خروشى بركشيد از دل شغبناك
كه آن در كو كه گر بينم به خوابش * نه در دامن كه در درياى آبش
به نوك چشمش از دريا برآرم * به جان بسپارمش پس جان سپارم
از آنجا يكتنه شاپور برخاست * دواسبه راه رفتن را بياراست
سوى ملك مداين رفت پويان * دوهفته ماه را يك ماه جويان
در قصر نگارين زد زمانى * كس آمد دادش از خسرو نشانى
درون بردندش از در شادمانه * به خلوتگاه آن شمع زمانه
پس آنكه گفت شاپورش كه برخيز * كه فرمان اينچنين آمد ز پرويز
از آن گلشن بدان گلگون نشاندش * به گلزار مراد شاه راندش
وزين سو خسرو اندر كار مىبود * دلش در انتظار يار مىبود
آمدن شيرين به ارمن و ملاقات كردن با خسرو و نصيحت كردن مهين بانو او را
چه خوش باشد كه بعد از انتظارى * به اميدى رسد اميدوارى
چنين گويد جهانديده سخنگوى * كه روزى شد به صحرا آن جهانجوى
شكارى چون شكر مىزد به هر سو * برآمد شور شيرين از دگر سو
يكى را سنبل از گل سركشيده * يكى را گرد گل سنبل دميده
يكى مرغوله بسته بر بناگوش * يكى مشكين كمند افكنده بر دوش
نظر بر يكدگر چندان نهادند * كه آب از چشم يكديگر گشادند
سخن بسيار بود انديشه كردند * به كم گفتن صبورى پيشه كردند
مهين بانو كه پاكى در گهر داشت * ز كار خسرو و شيرين خبر داشت
به شيرين گفت كى فرزانه فرزند * نه بر من بر همه شاهان خداوند
يكى ناز تو و صد ملك شاهى * يكى موى تو وز مه تا به ماهى
تو گنج سربهمهرى نابسوده * بد و نيك جهان ناآزموده
جهان نيرنگها داند نمودن * به در دزديدن و ياقوت سودن
گر اين صاحب جهان دلدادهء توست * شكارى بس بزرگ افتادهء تست