سكندر موكبى دارا سوارى * ز دارا و سكندر يادگارى
شگرفى چابكى چستى دليرى * به مهر آهو به كينه نره شيرى
گلى بىآفت از باد خزانى * بهارى تازه بر شاخ جوانى
هنوزش گرد گل نارسته شمشاد * ز سوسن سرو او چون سرو آزاد
هنوزش آفتاب از ابر پاك است * ز ماه و آفتاب او را چه باكست
بر ادهم زين نهد رستم نهاد است * به مى خوردن نشيند كيقباد است
چو زر بخشد شتر بايد به فرسنگ * چو وقت آهن آيد واى بر سنگ
جمالت را شبى در خواب ديده است * وزان شب عقل و هوش از وى رميده است
نه مى نوشد نه با كس جام گيرد * نه شب خسبد نه روز آرام گيرد
بجز شيرين نخواهد همنفس را * بدين تلخى مبادا عيش كس را
مرا قاصد بدين خدمت فرستاد * تو دانى نيك و بد كردم ترا ياد
چو مردان برنشين بر پشت شبديز * به نخچير آى و از نخچير بگريز
يكى انگشترى از دست خسرو * به دو بسپرد و گفت اين گير و خوش رو
اگر در راه بينى شاه نو را * به شاه نو نما اين ماه نو را
سمندش را به زريننعل بينى * ز سرتاپا لباسش لعل بينى
و گرنه از مداين راه مىپرس * ره مشكوى شاهنشاه مىپرس
بدان مشكوى مشكآيين فرود آى * كنيزان را نگين شاه بنماى
رفتن شيرين به شكار و از آنجا به ايران گريختن و برگشتن دختران و اطلاع مهين بانو
چو برزد بامدادان گوهر چين * به درج گوهرين بر قفل زرين
برون آمد ز درج آن نقش چينى * شدن را كرد با خود پيشبينى
به كردار كلهداران چون نوش * قبا بستند بكران قصبپوش
همه بر گرد شيرين حلقه بستند * چو بر زين برنشست او برنشستند
بت لشكرشكن بر پشت شبديز * سوارى تند بود و مركبى تيز
چو مركب كرد گرد از پيش ياران * برون افتاد از هم تكسواران