بسى چون سايه دنبالش دويدند * چو سايه در گذر گردش نديدند
به درگاه مهين بانو شبانگاه * شدند آن اختران بىطلعت ماه
به ديده پيش تختش خاك رفتند * به تلخى حال شيرين باز گفتند
به آب چشم گفت اى نازنين ماه * ز من چشم بدت بربود ناگاه
چه افتادت كه مهر از ما بريدى * كدامين مهربان بر ما گزيدى
چو آهو زين غزالان سير گشتى * گرفتار كدامين شير گشتى
وزان سوى دگر شيرين به شبديز * زمين را مىنبشت از بهر پرويز
نشان مىجست و مىرفت آن دلفروز * چو ماه چارده شب چارده روز
پديد آمد چو مينو مرغزارى * در او چون آب حيوان چشمهسارى
فرود آمد به يكسو بارگى بست * در انديشه بر نظارگى بست
پرندى آسمانگون بر ميان زد * شد اندر آب و آتش در جهان زد
فلك را كرد كحلىپوش پروين * موصل كرد نيلوفر به نسرين
حصارش نيل شد يعنى شبانگاه * ز چرخ نيلگون سر مىزند ماه
تن صافيش مىغلطيد در آب * چو گردد قاقمى بر روى سنجاب
در آب انداخت او از گيسوان شست * نه ماهى بلكه ماه آورد در دست
ز مشك آرايش كافور كرده * ز كافورش جهان كافور خورده
مگر دانسته بود از پيش ديدن * كه مهمانى نوش خواهد رسيدن
رفتن خسرو از مداين به جانب ارمن و رسيدن به چشمه و ديدن شيرين و نشناختن
درون چشمهسار آن چشمهء ناب * ز بهر ميهمان مىساخت جلاب
سخن گوينده پير فارسىخوان * چنين گفت از ملوك پارسىدان
كه چون خسرو به ارمن كس فرستاد * به پرسش كردن آن سرو آزاد
شب و روز انتظار يار مىداشت * اميد ديدن دلدار مىداشت
گرامى بود بر چشم جهاندار * چنان تا چشم زخم افتاد در كار
به مشكو رفت پيش مشكبويان * وصيت كرد با آن ماهرويان