دو شكر چون عقيق آب داده * دو گيسو چون كمند تاب داده
به سحرى كاتش دلها كند تيز * لبش را صد نمك بر يك شكرريز
تو گويى بينيش تيغى است از سيم * كه كرد آن تيغ سيبى را به دونيم
موكل كرده بر هر غمزه غنجى * زنخ چون سيم و غبغب چون ترنجى
گر اندازه ز چشم خويش گيرد * بر آهويى صد آهو بيش گيرد
ز لعلش بوسه را پاسخ نخيزد * كه قفل ار واگشايد در بريزد
شبى صد كس فزون بيند به خوابش * نبيند كس شبى چون آفتابش
به فرمانى كه خواهد خلق را كشت * به دستش ده قلم يعنى ده انگشت
سر و زلفى ز ناز و دلبرى پر * لبودندانى از ياقوت و از در
رخش نسرين و زلفش نيز نسرين * لبش شيرين و نامش نيز شيرين
ز مهترزادگان ماهپيكر * بود در خدمتش هفتاد دختر
گهى بر خرمن مه مشك پوشند * گهى بر خرمن گل باده نوشند
به دست آورده باغى پر ز دستان * يكى بستان همه پرنار پستان
به توسن هريكى چون زاد سروى * به رعنايى تذروى بر تذروى
به غمزه جان عالم را بسوزند * به ناوك چشم كوكب را بدوزند
چو باشد وقت زور آن زورمندان * كنند از شير چنگ از پيل دندان
بر آخور بسته دارد رهنوردى * كز او در تك نبيند باد گردى
بگاه كوه كندن آهنينسم * گه دريا بريدن خيزران دم
نهاده نام آن شبرنگ شبديز * بر او عاشقتر از مرغ شبآويز
يكى زنجير زر پيوسته دارد * بدان زنجير پايش بسته دارد
چو برگفت اين سخن شاپور هشيار * فراغت خفته گشت و عشق بيدار
چنان آشفته شد خسرو در آن گفت * كه يك ساعت نياسود و نمىخفت
به خلوت داستان خواننده را خواند * بسى زين داستان با وى سخن راند
كه بايد رفتنت چون بتپرستان * به دست آوردن آن بت را به دستان
اگر چون موم نقشى مىپذيرد * به دو زن مهر ما تا نقش گيرد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2216
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٢١٦