ور آهن دل بود منشين و برگرد * خبر ده تا نكوبم آهن سرد
سخن چون گفته شد گوينده برخاست * بسيج راه كرد از هر درى راست
بريده ره بيابان در بيابان * به كوهستان ارمن شد شتابان
رفتن شاپور به ارمن و صورت خسرو را به شيرين نمودن و اطلاع دادن به شيرين
كه آن خوبان چو انبوه آمدندى * به تابستان بدان كوه آمدندى
چو مشكين جعد شب را شانه كردند * چراغ روز را پروانه كردند
به زير تخته نرد آبنوسى * نهان شد كعبتين سندروسى
خجسته كاغذى بگرفت در دست * بعينه صورت خسرو بر آن بست
بر آن صورت چو صنعت كرد لختى * بچسبانيد بر شاخ درختى
و زانجا چون پرى شد ناپديدار * رسيدند آن پرىرويان پرىوار
در آن شيرين لبان رخسار شيرين * چو ماهى بود و گرد ماه پروين
چو خودبين شد كه دارد صورت ماه * بر آن صورت فتادش چشم ناگاه
نه دل مىدادش از دل برگرفتن * نه مىشايستش اندر برگرفتن
لعاب عنكبوتان مگسگير * همايى را نگر چون كرد نخچير
در آن چشمه كه ديوان خانه كردند * پرى را بين كه چون ديوانه كردند
تن شيرين گرفت از رنج سستى * كز آن صورت ندادش كس درستى
درآمد ناگه آن مرغ فسونساز * به آيين مغان بنمود آواز
ثناهاى پرىرخ بر زبان راند * پرى بنشست و او را نيز بنشاند
بپرسيدش كه چونى وز كجايى * كه بينم در تو رنگ آشنايى
جوابش داد مرد كارديده * كه هستم نيك و بد بسيار ديده
چو شيرين يافت آن گستاخ رويى * به دو گفت اندرين معنى چه گويى
اگر دارى از اين صورت نشانى * نشان ده تا به وى بخشيم جانى
به پاسخ گفت رنگآميز شاپور * كه اى از روى خوبت چشم بد دور
بود اين صورت پاكيزه گوهر * نشان آفتاب هفت كشور