آرى از آنجا كه دل سنگ بود * خشكى سوداش در آهنگ بود
كى شدى آن سنگ مفرحگراى * گر نشدى در شكن و لعلساى
سيم ديت بود مگر سنگ را * كآمد و خست آن دهن تنگ را
اى دوجهان زير زمين از چهاى * خاك نهاى خاكنشين از چهاى
تا تو به خاك اندرى اى گنج پاك * شرط بود گنج سپردن به خاك
اى مدنى برقع و مكى نقاب * سايهنشين چند بود آفتاب
خاك تو بويى به ولايت سپرد * باد نفاق آمد و آن بوى برد
بازكش اين مسند از آسودگان * غسل كن اين منبر از آلودگان
هرچه ز بيگانه و خيل تواند * جمله در اين خانه طفيل تواند
از مثنوى خسرو شيرين
خبر دارى كه سياحان افلاك * چرا گردند گرد خطهء خاك
چه مىخواهند ازين محمل كشيدن * چه مىجويند ازين منزل بريدن
مرا حيرت بدان آورد صد بار * كه بندم اندرين بتخانه زنار
ولى چون كرد حيرت تيزگامى * عنايت بانگ برزد كى نظامى
مشو فتنه بدين بتها كه هستند * كه اين بتها نه خود را مىپرستند
همه هستند سرگردان چو پرگار * پديدآرندهء خود را طلبكار
مرا بر سير گردون رهبرى نيست * چرا كاين سير دانم سرسرى نيست
اگر دانستنى بودى خود اين راز * يكى زين نقشها دردادى آواز
ازين گردنده گنبدهاى پرنور * بجز گردش چه شايد ديدن از دور
ولى در طبع هر دانندهاى هست * كه با گردنده گردانندهاى هست
در ذكر حال خسرو بن هرمز بن كسرى
چنين گفت آن كهنگوى كهنزاد * كه بودش داستانهاى كهن ياد
كه چون شد ماه كسرى در سياهى * به هرمز داد تخت پادشاهى