رباعى
چو من ديرينه يارى را به غم غمخوار مىدارى * زهى صحبت بناميزد كه نيكو يار مىدارى
به هر رنگى كه خواهى شد به همرنگ تو خواهم شد * اگر تسبيح مىخوانى و گر زنار مىدارى
* * *
عدل است كه بنياد ظفرها باشد * ظلم است كه موجب ضررها باشد
جود است كه پردهدار هر عيب بود * بخل است كه سرپوش هنرها باشد
مناجات از مخزن الاسرار
اى همه هستى ز تو پيدا شده * خاك ضعيف از تو توانا شده
هستى تو صورت و پيوند نه * تو به كس و كس به تو مانند نه
ما همه فانى و بقا بس تراست * ملك تعالى و تقدس تراست
هركه نه گويا به تو خاموش به * هرچه نه ياد تو فراموش به
آنچه تغير نپذيرد تويى * وانكه نمرده است و نميرد تويى
اى ز ازل بوده و نابوده ما * وى به ابد زنده و فرسوده ما
چارهء ما ساز كه بىياوريم * گر تو برانى به كه روآوريم
يار شو اى مونس غمخوارگان * چاره كن اى چارهء بيچارگان
قافله شد واپسى ما ببين * اى كس ما بىكسى ما ببين
دست چنين پيش كه دارد كه ما * زارى ازين بيش كه دارد كه ما
در نعت حضرت خواجهء لولاك صلى الله عليه و آله و سلم
شمسه نه مسند و هفت اختران * ختم رسل صاحب پيغمبران
احمد مرسل كه خرد خاك اوست * هر دوجهان بستهء فتراك اوست
چون گهر او دل سنگى نخست * سنگ چرا گوهر او را شكست