تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2211

مساهمون:

ص٢٢١١

غزليات

خوشا جانى كز او جانى بياسود * نه درويشى كه سلطانى برآسود نكويى بر نكو رويى بماناد * كه از لبهاش دندانى بياسود مبارك مطبخى فرخنده ديگى * كز آن ناخوانده مهمانى بياسود به عمر خود پريشانى نبيناد * دلى كز وى پريشانى بياسود

و له ايضا

روزگار آشفته‌تر يا زلف تو يا كار من * ذره كمتر يا دهانت يا دل غمخوار من شب سيه‌تر يا دلت يا حال من يا خال تو * شهد خوش‌تر يا لبت يا لفظ گوهربار من مهر و مه رخشنده‌تر يا راى من يا روى تو * طالعم گردنده‌تر يا خوى تو يا كار من صبر من كم يا وفاى نيكوان يا شرم تو * خوبى تو بيشتر يا غصهء بسيار من چشم من خونريزتر يا چرخ يا شمشير شاه * غمزهء تو تيزتر يا تيغ يا بازار من

و له ايضا

سرزنشم مكن كه تو شيفته‌تر ز من شوى * گر نگرى در آينه روى چو ماه خويش را
* * *
مرا گويى كه چونى چونم اى دوست * جگر پردرد و دل پرخونم اى دوست شنيدم عاشقان را مىنوازى * مگر من زان ميان بيرونم اى دوست

و له

شبى تيره است و ره مشكل جبينت را عنان دركش * زمانى رخت هستى را به خلوتگاه جان دركش طريقش بىقدم مىرو جمالش بىبصر مىبين * كلامش بىزبان مىخوان شرابش بىدهان دركش