سيمشان بود مه كه هرگز نجويد * مگر خير بىشر و يا نفع بىضر
سه مهمان به يكخانه در باز كرده * بر اندازهء خويش هريك يكى در
همى هريكى گويد آن ديگران را * كز اين در درآييد اين راه بهتر
اگر زين سه آنكو شريفست و و الا * مر آن ديگران را سر آرد به چنبر
خداوند آن خانه آزاد گردد * هم امروز اينجا و هم روز محشر
و گر اين يكى را فريبند آن دو * خداوند خانه بماند در آذر
بد و نيك امروز چون نيست يكسان * چنان دان كه فردا نباشند همبر
شناسى تو خان كهين و مهين را * به خان تو هست اين سه تن نيك بنگر
كبوتر ترا بر سر است ايستاده * كه از زير پرش نيارى برون سر
نگر كان چه تخم است امروز كارى * همان بايدت خورد فردا ازين بر
درختى شكفته است مردم كه بارش * گهى نيش و زهر است و گه نوش و شكر
يكى برگ او سپرم و شاخ بسد * يكى برگ او كژدم و شاخ نشتر
خوى نيك سپرم خوى بد چو كژدم * تو بردار از آن نوش و زين نيش بگذر
دو مرد است مردم توانا و دانا * جز اين هركه بينى به مردمش مشمر
تواناست بر دانش خويش دانا * نه دانا است آنكو تواناست بر زر
هزاران توان يافت خنجر به دانش * يكى علم نتوان گرفتن به خنجر
توانا دوگونه است هرچند بينى * يكى زو جوانست و ديگر توانگر
جوان را جوانى فلك باز ندهد * ستاند توان از توانگر ستمگر
به چيزى دگر نيست داننده دانا * ستمكار زى او يكى آن دو داور
كسى چون ستاند ز ياقوت قوت * چگونه ربايد كسى بوى عنبر
به دانش توانى رسيد اى برادر * ازين گوى اغبر به خورشيد ازهر
به دانش گراى اى برادر كه دانش * تو را برگذارد ازين چرخ اخضر
جهان خار خشكست و دانش چو خرما * تو از خار بگريز و از بار مىخور
جهان آينه است و در او هرچه بينى * خياليست ناپايدار و مزور
جوانيش پيرى شمر زنده مرده * شرابش شرار و منور مغير
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2141
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢١٤١