زر مغشوش كم بهاست ترنگ * زعفران مزور است زرير
بىقرار است همچو آب سراب * دود تيره است همچو ابر مطير
تو مزورگرى مكن چو جهان * خاك بر من مدم به نرخ عبير
كه چو موشان نخورد خواهم من * زهر داروى تو به بوى پنير
هم در صفت انسان كامل و نصيحت گويد
نبينى بر درخت اين جهان بار * مگر هشيار مرد اى مرد هشيار
درخت اين جهان را سوى دانا * خردمند است بار و بىخرد خار
نهان اندر بدان نيكان چنانند * كه خرما در ميان خار بسيار
تويى بار درخت اين جهان نيز * درخت راستى بارت ز گفتار
نماند جز درختى را خردمند * كه بارش گوهر است و برگ دينار
سخن پيش سخندان گوى ازيرا * كه بىنقطه نگردد خط پرگار
سخن را تا ندارى پاك چون زنگ * ز دلها كى زدايد زنگ و زنگار
ز جهل خويش چون عارت نيايد * چرا دارى همى ز آموختن عار
سبكبارى كنى دعوى و آنگاه * گناهان كردهاى بر پشت انبار
چو كفتارى كه بندندش بعمدا * همىگويند كاينجا نيست كفتار
در ذكر بعضى از حالات شباب خود فرموده
تا كى تو به تن برخورى از نعمت دنيا * يكچند به جان از نعم دانش برخور
بىسود بود هرچه خورد مردم در خواب * بيدار شناسد مزه را منفعت و ضر
خفته چه خبر دارد از چرخ و كواكب * تا راز چه راند است در اين گوى مغبر
اين خاك سيه بيند و آن دايرهء سبز * گه تيره و گه روشن و گه خشك و گهى تر
بيدار شو اى خفته چهل سال به خوشخواب * بنگر كه ز يارانت نماندند كس ايدر
گر راه نيابى نه عجب دارم زيراك * من چون تو بسى بودم گمراه و مسخر
بگذشت ز هجرت پس سيصد نود و چار * بنهاد مرا مادر بر مركز اغبر